در روضههای کوچک خانههای قدیمی، حیاط با حوض فیروزهای و شمعدانیهایی که مثل همیشه سر به آسمان داشتند، پر بود از صدای کودکانی که با جان و دل در بازیهایشان شریک عزای حسین (ع) بودند. یکی چادر مشکی مادرش را به کمر بسته بود و میگفت «من قاسمم، عمو جان!»؛ آنیکی با چوبی در دست، کفش از پا درآورده و پابرهنه میدوید، انگار در صحرای نینواست. صدای دویدنشان با نوای روضه که از اتاق میآمد، در هم میآمیخت؛ ترکیبی عجیب از شور زندگی و سوگ، که فقط در خانههای قدیمی اصفهان میشد تجربهاش کرد. مادربزرگ از پشت پنجره نگاهشان میکرد؛ نه برای ساکتکردن، که برای دیدن امتدادی از محرم، در بازی کودکانهای که طعم تربیت داشت، طعم محبت، طعم عشق بیریا به حسین(ع).
روضه_رضوان_-_قسمت_پنجم.mp3
کد محتوا 648388

